پنجره زرد

از این پنجره تمام رنگ‌ها تجزیه می‌شوند به رنگ زرد نورانی:)

پنجره زرد

از این پنجره تمام رنگ‌ها تجزیه می‌شوند به رنگ زرد نورانی:)

پنجره زرد

دیدن منظره‌ها از پنجره یعنی آنها را با دید مضاعف دیدن. هم دیدن با چشم، هم دیدن با دل.
کاناپه قرمز
____________________________________________
یک عدد دانش آموز کنکوری، با یه ذهن پر از رنگ زرد و شلوغی، ورزشکار و تا
حدی هنرمند، معتاد عکاسی و فیلم دیدن، دیوانه ریاضیات و شعر، کاملن بسته به شرایط کم‌حرف یا پرحرف، ته تغاری، خواهرِ کوچیکترِ دوبل، دخترعمه، دختردایی، خواهرشوهر! لازانیست و ته‌چینیست:)

پیام های کوتاه

ام‌ّطوبا مثه خاهره چون پایه‌ست و قصه‌هایی رو از زندگیمون درمیاره که کسی جز خواهر نمی‌تونه این‌کارو بکنه! مسلمه که برام با خواهرم متفاوته. خواهرم هزاران برابر عزیزه و اصلن این قیاس از اساس و پایه اشتباهه:| به هرحال امّها شبیه یه خواهره برام ولی نه شبیه خواهر خودم...! :دی

ولی جیم مثه داداشم نیست! باهاش میشه سر سفره خندید، میشه درباره مدرسه باهاش صحبت کرد گرچه بهت نگاه نمیکنه و حتا جوابت رو نمیده! گرچه حتا نمیدونی قضاوتت می‌کنه پیش خودش یا نه. گرچه نمیدونی حتا به اندازه یه لحظه بهت فکر می‌کنه یا نه! ولی به هرحال شبیه داداشم نیست... دوا راه نمی‌ندازه!زندگی با حضورش شیرین‌تر میشه نه که کلن تفاوتی نداشته باشه!


 پ.ن: اینا مال اون روزیه که جیم اومده بود خونمون! مثه یه فانوس روشن بود ته یه چاه عمیق:))


پ.ن۲: اون روزی که فارغ‌التحصیلا اومده بودن مدرسه برا همایش انتخاب رشته، یکی از اونا که با علی‌اکبر رفیق بود و اون ازش خوشش میومد و قطعا دختره هم همینطور، داشت می‌گفت که بچه‌ها با علی‌اکبر نزدیک شین چون خیلی کمکتون می‌کنه و هیچ‌کودوم از معلما مثه اون نیستن و این حرفا!:| عاغااا چه مهربون! چه فلان! من از همین الان که علی‌اکبر هم حتا اندازه نخود بهم توجه نمی‌کنه عزا گرفتم که واااای سال پایینیامون سال دیگه می‌خوان باهاش آشنا شن:| انقد خبیثم که حاضرم علی‌اکبر بمیره ولی یه سری دختر جدید باهاش آشنا نشن!:دی :/


پ.ن۳: فردا می‌خوام با جانی حرفایی که باید بزنم به اون دوست صمیمیم که سه هفته‌س فقط به هم سلام کردیم رو تمرین کنم:| انقد وحشتناکه برام این‌مدل حرف زدنا... هرچی می‌تونم خودمو از دعوا دور نگه می‌دارم که این‌دفه دعوا اومد خودش پیدام کرد، پرید بغلم و ول نمی‌کنه:|


پ.ن۴: همش می‌ترسم فک کنین واااای این چه‌قدر ننره:| همش تو فکر علی‌اکبر و جیم و اینا! :دی! چمیدونم اگه دوس دارین چنین فکر کنین:دی. ولی واقعن به من ربطی نداره که هی درباره‌شون بحث پیشم میاد!


پ.ن۵: من باب تقدیر و تحسین از وجود پ.ن ها که نوشتنشون صد برابر لذت بخش تر از خود متن پسته:دی


پ.ن۶: اینم چون پ.ن دوست می‌دارم^-^

  • نورا :)

میدونم زرد نورانی این رنگی نیست! ولی چرا تا من میام یه کاری رو بکنم برعکسش میشه؟ مثلا الان تا میام حال خودمو خوب کنم و خوب نگه‌دارم، می‌بینم عع اونی که داره میره همون دلخوشی منه! :|

امروز روز نورانی ای نبود چون خدا باهام قهر کرده هی من بهش میگم بابا با مرام! با معرفت! لوتی! اینکارا چیه؟ به تو نمیاد... بیابغلم کن... بیا بهم بگو داری نگام می‌کنی...

خدا هم در همون لحظه لطف جدیدی رو بهم رو می‌کنه تا بفهمم حتا لایق قهر بودنش عم نیستم!

بهش می‌گم باشه هرکار دوست داری بکن چون قرار اینه که یادم نره تو خدای منی و می‌دونم توعم به این راحتیا یادت نمیره من بنده‌تم! و جزوه علی‌اکبرو باز می‌کنم تا درس بخونم و یادم بره همه‌چیزو! یادم نمیره... سندش دایره‌های خیس از اشک رو صفحه های جزوه‌ست!

  • نورا :)

امروز روز نه چندان خوب و نه چندان افتضاحی بود! هرروز باید یه کوییز بدیم حالا از درسای مختلف. یه سری تسته که باید تو نیم ساعت بزنیم! امتحان امروز با اینکه خیلی کوچیک بود برام مهم بود و من علی رغم اینکه تو اون مبحث خدایی می‌کردم چه تو سالای پایه و چه سر کلاس و چه تو تمرینا، گند زدم امتحانمو به تمام معنا! و بهترین دوستم غیرمستقیم بهم گفت اصلن مهم نیست که دلت برام تنگ شده و اصلن مهم نیست که قرار بر چی بوده، راحت تر اینه که اتفاق جور دیگه‌ای بیفته که حتا ذره ای به من ربط هم نمی‌تونه داشته باشه این مدل جدید! با اینکه پذیرفتم و حرفاش منطقی بود ولی چیزی جلوی بزرگ شدن بغض ته گلومو نمی‌گرفت! بغضی که با امتحان اول صبح شکل گرفت، با حرفای صمیمی‌ترین دوستام رسمیت پیدا کرد و نهایتن با جواب ندادنای مهم‌ترین دوستم که از دستم ناراحته، تبدیل به یه غده سرطانی شد...

ولی به هرحال نمی‌خوام درباره این روزمرگی‌های امروز پست بذارم چون امروز واقعن همش محدود به اون بغض ته گلو نمی‌شد! مثلن می‌شد لحظات جک «عزت‌الله» رو تا قیامت باهاش حال کرد چون من سر همون کلاس بیش از بیس بار تذکر گرفتم که دخترم صاف بشین:| که دخترم ح نزن:| که بابا زهرا یه دقه آروم بگیر دیگه! (انقد که هیجانام بالا زده بود:دی)

می‌خوام بگم من یه داداشی دارم که یه ساعت میگرده تو نت تا عکس باحال و پسندیده پیدا کنه واسه روز دختر برام بفرسته و پیدا نمی‌کنه و حالا بگذریم، ولی این چیزی رو عوض نمی‌کنه! خاطره تمام شبایی که به خاطر دعواهای وحشتناک تو خونه همه‌مون گریون خابیدیم رو پاک می‌کنه؟ درد اون کلاس عکاسی‌ای که نذاشت تا آخر ادامه‌ش بدم رو چیزی جز زمان، کم می‌کنه؟ چیزی رو درست می‌کنه وقتی نصف وقتی که من برا المپیاد خوندن گذاشته بودم رو صرف بحثای الکی سر ازدواج ایشون کردیم؟ نه!

حالا از اونور من یه زن‌داداشی دارم که امروز برام یه متنی فرستاد که دختر گل روزت مبارک عاسیسم:| در تلاش‌های متمادی برای نزدیک‌تر شدن و صمیمی‌تر شدن فرمالیته به ایشون چه اعتماد‌ هایی رو که از دست ندادم و چه موقعیت‌هایی که پودر نکردم!

خدا منو ببخشه اگه قضاوتی شکل بگیره. فقط شرح ماوقع می‌دم:

- من شیفته عکاسی‌م... نه عکاسی جشن تولد و ما ژست فلان می‌گیریم ازمون عکس بگیر! ولی این دوستمون چنین انتظاری ازم داره! بگذریم که اگر بخوام این ماجرا رو بازش کنم هفتصد و هفتاد و دو تا پست می‌تونم درباره‌ش بنویسم. خلاصه‌ش اینکه گفت زهراجان.فلان عکسارو ریختی از دوربین تو کامپیوتر که ببینیم؟ گفتم میخوام عکسا‌رو با ادیت تحویلتون بدم ولی بیا یه چندتاشونو ببین که خوب شدن! این شد که من اعتماد کردم...هارد رو جلوش باز کردم و دونه دونه فولدرارو رد کردم و تمام کوچه‌پس‌کوچه‌های هارد رو نشونش دادم! از دو روز بعدش تا همین الان که دارم می‌نویسم و بیش از دو سه ماه از اون قضیه گذشته، هارد مفقود شده و کوچیک‌ترین اثری ازش نیست! (رسمن بدبخت شدم با گم شدن هارد!)

- یا یه بار دیگه درجهت همون اعتماد نابه‌جا یه عکس تو گوشیم باز کردم که ببینه و رفت تا ته گالریمو درآورد:| منم که تو این موقعیتا لال میشم:/ نشستم نگاش کردم که داشت به جستجوش ادامه می‌داد، حتا وسط کارش گوشیم قفل شد و گفت عع قفل شد! گفتم رمزش فلانه -_- انقد من موجود ساده‌ای م و از سادگی‌م پیشش ضربه خوردم. چون تا یه هفته بعدش سر عکسای توی گوشی من دعوای عظیمی بین من و داداشم بود:/

- یه بار دیگه خاهرم بهم گفت ععع این شلواره چه‌قدر قشنگه جدیده؟ از کجا آوردیش؟ گفتم نه! همونه که اِن سال پیش داداش برا خودش خریده بود و تنگ بود مدلش و دوس نداشت و داد به من! از قضا اون دوستمون که گفتم بالاتر هم اون‌جا بود. نشون به اون نشون که از آخرین باری که شلوارو انداختم تو رخت چرکا برای شستن تا همین چند‌دیقه پیش نمیدونستم چی به سرش اومده! فکر می‌کردم غرق شده تو انبوه لباسا و هنوز شسته نشده. الان اومدم برای ست فردام که شومیز سبز کمرنگ میخام بپوشم، اون شلوار سورمه‌ای عه رو بیابم که یه دفه با یه واقعیت تلخ روبه‌رو شدم:| شلوار سورمه‌ای عه دیگه از مایملک من نبود. از اونایی بود که داداش تو کمدش نگه می‌داره و هروقت میخواد برا زنش تیپ بزنه می‌پوشتشون!

- و...

و...

و...

و!

با همه این اوصاف، اصلن کارشون درست بود که به من تبریک روز دختر گفتن؟ و احیانن کار من حال به‌هم زن نبود که گفتم «واااای مرسی خیلی خوشحالم کردین» و کلی جیغ ویغ در این جهت؟


پ.ن: فردا باید با کسی خودمو روبه‌رو کنم که اسمش دوست صمیمی‌م عه ولی حرف زدن باهاش از ترسناک‌ترین کارهای دنیاست! بدی قضیه اینه‌ که از خیلی وقت پیش تک‌تک جملاتی که می‌خواد بگه رو می‌دونم ولی اونقدر جز منطق خودش منطقی رو نمیشناسه که واقعن تو جواب دادن بهشون گیر می‌کنم. حتا اگر هفته‌ها بهش فکر کنم!! دعام می‌کنین واسه خوب پیش رفتن فردا؟:)

پ.ن۲: ببخشید که انقد طولانی شد:|

پ.ن۳: همچنان و بیش از همیشه امیدوار که خداوند متعال خودش اینجارو از شر آشنا و فامیل حفظ کناد!!

  • نورا :)

صد در صد احتمال این‌که تا سال دیگه به خدا اعتقاد داشته باشم، به سمت صفر میل می‌کنه!!

دتس آل

  • نورا :)
صحنه ای که با اختلاف چشمگیر در صدر دلتنگیام ایستاده، اون موقعیه که عروسی تموم شد و داداش زیبا اومد و براش شعر خوند و خود زیبا هم باهاش همخونی کرد:)) آدم اگه از این عروسیا نصیبش نشه سنگین تره که هرگز عروس نشه!
پ.ن: زیبا همون دوستمه که تازه وارد فامیلمون شده و اجازه ندارم باهاش دوست بشم! دیگه کنکور هم اگه نتونه این قضیه رو حل کنه تا ابد با همین حجم از حسرت میمونم در برابر زیبا... مگه اینکه ازدواج کنم که بعید میدونم!
  • نورا :)

شما که از شدت دلتنگی دل از دست میدین، چطور به زندگی عادیتون ادامه میدین؟ مثلن وقتی وسط کلاس نشستین و معلمه زل زد تو چشاتون، یه دفه یه جوری استرس نمی‌گیرین انگار همه رختای دنیا داره تو دل شما شسته میشه؟ مثلن وسط تستای عظیم فیز که یاد دلتنگیتون میفتین، میتونین بشینین و تمرکز کنین یعنی؟ من راه میفتم... کل خونه رو متر می‌کنم! با هرکس یه دوایی می‌کنم و وایمیستم ساعت‌ها جلوی آینه با خودم حرف می‌زنم (فک کنم باید به همین زودیا آینه‌مو بپوشونم! وقتمو زیادی میگیره!!) فکر می‌کنم به تمام تصاویری که بعدن قراره اتفاق بیفته و حتا تصورش هم برام سخته...

به خاطر همین دلتنگی لعنتی تو همین هفته اول یه خروار کار نصفه نیمه مونده! دست و دلم به کار و درس نمیره و هی یه درس جدیدو شرو می‌کنم به نیت این‌که شاید این حالمو خوب کنه! ولی حتا دیدن جزوه علی‌اکبر هم نمیتونه کاری برام بکنه...!

اتفاقی که امروز صبح افتاد هم خوبه بشنوید ببینید چه‌قد داغون حواسم پرته😂

تو برنامه دیدم هندسه تحلیلی داریم. گفتم خووو معلم هندسه قبلیمونه دیگه! نمیدونم چه جوری به این نتیجه رسیدم معلمش با دیف یکیه! اومدم جزوه دیفرانسیلو بردارم، گسسته رو گذاشدم تو کیفم:|

قشنگ قیمه ها عمیییقن تو ماستا بود:دی

  • نورا :)

زبتدا دعا‌ می‌کنم خدا خودش این وبلاگو از هرچی آشنا و فامیله دور نگه داره...

سپس... :دی

دیروز اولین روز پیش دانشگاهی گذشت و اونقدر عادی بود که...عاه:'| اصلا چنگی به دل نمی‌زد. کلاس ها همونقدر تکراری که قبلا و سال‌های قبل بود. سرشون نقاشی کشیدم و چندین دور خوابیدم. حتا زنگ آخر که خیلی تشنه‌م بود و خسته شده بودم، خوابیدم و خواب دیدم اومدم خونه جلو باد پنکه نشستم و دارم شربت پرتقال خونی می‌خورم:)) [جالبیش اینجاست که ما تو خونمون پنکه نداریم!!]

.

.

.

دوست دارم از امسال نهایت استفاده رو بکنم؛ مثلا برای دوری از فامیل! شاید اگه یه مدتی(حدودا یه سال) خودمو فقط درحال درس خوندن نشون بدم، دلشون برام تنگ شه و بیان بگن عاه زهرای نازم، این جیم زشت برای تو... و بعد من ناز کنم و بگم ببخشید من با طلبه جماعت آبم تو یه جوب نمیره! و این بشه پایان قصه ما؛ همین‌قدر رومانتیک:) شاید هم بعد از یه سال دوری دیگه بهش فکر نکنم! به این باگ زندگی فکر نکنم که ممکنه پسرایی روی زمین پیدا بشن که خیلی خیلی از داداش خودت بهترن و تو همینطور نگاهشون کنی و بذاری برن برای خودشون هرجا که ماماناشون می‌پسندن!

البته قابل حدسه که دلم برای یه سریاشون تنگ میشه مثلا برای طوبای ناز کوچولوم و برای دوست جدید هم سنم که تازه وارد خونواده‌مون شده و وای که چه‌قدر دوستی و نزدیکی توی چشمامون خونده میشه در حالی که من اجازه ندارم خیلی باهاش صمیمی بشم! دردناکه که بعد از هیژده سال زندگی برای اولین بار یه دختر همه‌چی تموم هم‌سن خودت دور و برت پیدا میشه و تو نمیتونی باهاش اون‌جوری که دوست داری، دوست باشی؛ در حالی که همیشه آرزوی چنین آدمی رو تو زندگیت می‌کردی! البته اگه همه‌چی تموم هم نبود شرایط خیلی تفاوتی نمی‌کرد:|

فعلا برم مدرسه ببینم روز دوم پیش (همون دوازدهم -_- ) چه خبره! قراره یکی از مشاورامون بیاد باهامون صحبت کنه و نمیدونم دقیقن کودومشونه. و وای من از آقای مشاورمون اصلا خوشم نمیاد:| فک کنم فکر می‌کنه من خنگم با این‌که می‌دونم قطعا طبق نتایج و تمام عقبه من می‌دونه کجای کلاس قرار دارم ولی بازم عین خنگا باهام رفتار می‌کنه:/ خلاصه که تمام امیدم به اون خانومه‌ست که انقدر خسته و بی‌جونه که فکر کنم وسط راه از استرس کنکور ما از کارش لفت بده بره خونه‌شون موهای بچه‌شو نوازش کنه:|| والا:/ 

  • نورا :)